مادربزرگ
مادربزرگ بوی عجیب گلاب داشت در کیف گردنی خودش صد جواب داشت در چهره اش لطافت و مهری نداشت لیک در هرکلام کوچک خود صد جواب داشت با صد هزار قصه و طغیان درون خود در جمع با سکوت خودش ارتباط داشت با دختران نداشت به رفتار الفتی اما درون قلب خودش مهر ناب داشت گرچه درون زندگیش او خوشی ندید اما ندیده ام که به لب اعتراض داشت در وقت هر نماز به زانو نشسته بود با دست پر دعا ز نیازش نماز داشت چایش همیشه عطر گل میخک و تنش در روسری روشن خود عطر راز داشت




